
![]() |
![]() |
|
| اگه می خوای ع.ش.ق رو ببینی و.... |
|
دیروز صبح آراد اولین خنده های ناز ارادیش رو به مامانش تحویل داد...
طبق معمول من هنوز نخوابیدم! (منظورم خواب شبه... از دست جیگر گوشه!) یک ماه پیش وقتی آراد ۳ روزش بود چاه خونمون پر شد که از شانس من زد بالا و تمام زندگیم رو به گند کشید بعد اومدن وسط سالن رو کندن تخلیه اش کردن چون خونه مال پدر شوهرمه خرجشم با اون بود زیر بار نرفت درست حسابی کار کنه و بده چشمه های چاه رو باز کنن! دیشب دوباره آب زد بالا کلی حرص خردم هرچی گفتم زنگ بزنید کار بلدش بیاد زیر بار نرفتن ۴-۵ تایی اومدن مهندس بازی! آخرم ساعت ۲ نصفه شب به این نتیجه رسیدن که باید چاه دوباره تخلیه بشه! من بدبخت دوباره باید زا به راه بشم خونه این و اون... .بعدم من و آقای پدر طبق معمول زدیم به تیپ و تاپ هم .... الهی برات بمیرم پسرم منو ببخش که این صحنه ها رو میبینی حالم بده کاش آدما دوباره برمیگشتن به قبل اونوقت یا این اشتباه رو نمیکردم یا .... ببخشید انقدر داغونم که شاید نتونم یه مدتی براتون کامنت بزارم مخصوصا حالا که باید برم خونه دیگران برام دعا کنید.... فعلا بایییییی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 7:1 توسط عسل خانوم جون |
|
|
سلام دوست جون جونیام آراد دیگه اینجا رو قرق کرده به من اجازه ورود نمیده بقیه شرح حال رو از زبون خودش بشنوید! ۱-یک ماه مقاومت کردم اما بلاخره مامانی پستونکیم کرد حالا دیگه من پستونکم رو ول نمیکنم! ۲-مامانم پریروز بردم حموم روسری سرم کرده خدایا من چیکار کنم از دستش! ۳-ببینید چقدر آقام مثل گل نشستم... ۴-چیه میخوای باهات دعوا کنم؟؟
۵-هیچ جا احساس غربت نمیکنم ببینید تو بغل دوست جون مامانم چه ناز خوابیدم ۶-گربه سواری! ۷-ببینید چه ناز میخندم... ۸-از بس نظیفم هی میرم حموم.. ۹-اوا ببین این مامان چه بلا هایی سرم نمیاره!
۱۰-چه خبره ؟؟دیگه عکس نداریم! پ.ن: ۲۹/۱۰/۱۳۸۸ قد ۵۸ وزن ۵۳۰۰ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 بهمن1388ساعت 22:8 توسط عسل خانوم جون |
|
|
سلام دوست جونا
این پست بیشتر برای دل خودم و ثبت خاطره اون روز دوست داشتنی (به دنیا اومدن آراد) هست هر کس دوست داشت بگه رمزشو بهش بدم... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 دی1388ساعت 11:33 توسط عسل خانوم جون |
|
|
سلللللااااام
به دادم برسییییید از دست مامانی منو نجات بدددددیییید.. یکشنبه منو برد اوفم کرررردددد کلی گریه کرررردم برای اولین بار اشکام دراومددددددد... ولی عوضش آقاااااا شددددمممم تا شب همش نفسم کم میومد آه میکشیدمم بعدشم خوابیدم ببینید چه نازممم این که میبینید دستکشام لک شده واسه اینه که مامانی بهم ازون دارو بد مزه ها داده اهههه منم دوسش نداشتم تف کردم بعد تندی با دستکش هام پاکش کردم مامانی نبینهههه تازه شنبه هم منو برد مرکز بهداشت اونجا وزنم کردن از روز تولدم کلی بزرگ شدم حالا شدم ۴ کیلو و ۲۵۰ گرم قدمم شده ۵۵ سانتی متررررررررررررر اونجا همش خوابیدم خانوووم دکتر به مامانم گفت نینیت چقدر خسته ستتتتتت!!! خووووب دیگههه الانم خسته ام می خوام برم دارو هامو بخورم بخوابمممم همتون رو دوست دارم مامانم هم سلام میرسونهههههه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 دی1388ساعت 6:5 توسط عسل خانوم جون |
|
|
سلام علیکم خاله ها و دایی های گل که همه این مدت کلی بهمون لطف داشتید با این که ما
بی معرفتیم و حتی نتونستیم از لطف خیلی هاتون تشکر کنیمممم این ۱۷ روز آقا آراد چنان ما رو درگیر کرده که برای دستشویی رفتن باید منتظر یه معجزه بود!! ۳ شنبه مامان معصوم جونی آراد خان اومد ایشون رو برد حموم بچم عاشق آب بازیه... اما تا ۱ شنبه مامانیش نمیتونه بیاد آخه هم امتحان داره هم سر کاره دیروز من دیدم گوگو ها دارن از سرو کله نینیم بالا میرن خودتون ملاحظه کنید:
به خاطر همین وان جوجه رو آرودم جلوی بخاری و برای اولین بار با باباییش که فقط ناظر ماجرا بود!!! حمامش کردیم و گل پسرم این شکلی شد:: حال کردید.... بووووووووووووووووووووووووووووس |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 دی1388ساعت 19:29 توسط عسل خانوم جون |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 دی1388ساعت 17:18 توسط عسل خانوم جون |
|
|
هفته ۴۰ بارداری:::
سلام قند عسل مامان خوبی گل پسرم ؟ خدا رو شکر از شیطونی هایی که میکنی معلومه که خوبییییی الهی من فدای اون پاهای کوچولوی که با تمام قدرتت فشار میدی تو تن مامانیییی پسرکم دیگه خیلی منتظرم گذاشتی... مخصوصا دیشب که داشتم از درد میمردم همش گفتم دردم زیاد میشه بابایی رو صدا میکنم میریم بیمارستان اما!!! جیگر گوشه من نازش زیاد تر از این حرفاست.... واییی نمیدونی منو بابای چقدر منتظرتیممممم دلمون پر میزنه واسه روزی که صدای تو تو خونمون بپیچه عاشقتم مادری من ..... مامان جون معصومه برات یه لباس خوشمل بافته کلی هم به وسایلات این چند وقته اضافه شده شیطون من که میدونم موندی اون تو تا مامان هی بره برات جینگیلی مستون بخره اینم گفت و شنید منو بچم: مامان سالی: آرادم پسرم ببین مامانی چقدر سختشه نمی خوای بیای بیرووون آراد قلقلی: نه مامانی من نمی خوام بیام بیرون هوا سرده شکم مامانم داغه تازه هر وقت بخوام با نی آبمیوه هایی که بابایی برام میگیره و میفرسته رو هام هام میکنم تو هم برام شعر میخونی و قربون صدقه ام میری تازه اینجا دستشویی سرپاییه بیام بیرون هی باید صبر کنم کلی گریه کنم یکی دلش بسوزه جیشمو عوض کنه! اومدیمو شیرت کم بود من بیچاره یه ساعت باید تلاش کنم تا یه قلپ شیر بخورم ... تازه اگه یه بارم رو بابا جیش کنم یا اسفراغ کنم کلی غر میزنه اما ببین وقتی این تو هستم هرشب میاد بوسم میکنم و قربونم میره اینجا بیشتر حال میده انقدر اصرار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آذر1388ساعت 13:58 توسط عسل خانوم جون |
|
|
خدای من چقدر این روزای آخر سخته !!! با هر دردی که تو کمرم میپیچه با خودم میگم خدایا یعنی ممکنه امشب پسرم رو تو بغلم بزارییی نمیدونم میتونم از پس این امتحان بزرگ بر بیام؟؟ خدایا این موجود بی دفاع که به من سپردیش .... لیاقتش رو دارم؟؟؟ میترسم مادر خوبی نباشم میترسم نتونم ازش حفاظت کنم یعنی میتونم تو این دنیای بزرگ کوچولومو حمایت کنم ؟؟ خودم هنوز یه تکیه گاه محکم می خوام خودم یه راهنما لازم دارم ... نکنه بچه ام رو خوب تربیت نکنم من مسئول زندگی و آینده اونم خدایا کمکم کن!!! خدایا آراد کوچولومو به تو میسپارم از الان تا همیشه مثل همون روز اولی که فهمیدم بهم هدیه کردیش همون طور که تا حالا حفظش کردی ازین به بعدم پشتش باش نکنه بچه ام رو به حال خودش بزاری نکنه منو زندگیمو به حال خودمون بزاری خدایا عاشقتم .... عاشق تو... مادرم... شوهرم... و ثمره زندگیم پسرم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آذر1388ساعت 23:35 توسط عسل خانوم جون |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
منو با تنهایی هام تنها نزار دلم گرفته.....
××××××××××××××× اسمم ساحل اما به مستعار عسل صدام میکنن!!! متولد 1/9/1369 هستم و همسر عزیزم علی متولد30/6/1363 من و علی عزیزم 3 دی 1382 با هم آشنا شدیم 1 آذر 1386 عقد کردیم و الانم یه نینی قلنبه به اسم آراد داریم که 30/9/1388 دنیا اومده اینم عکس عروسیمونه... |
| پیوندهای روزانه |
|
پروفایل خودم آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|